تبليغاتX
یک فنجان پر از عشق
روزمره گیهای یک زوج
 

سلام دوست جونها من خوبم همه چی هم رو به راهه شکر خدا فقط تو ترک نت بازی و غیبتم این هفته که نیستم بعدا میام می نویسم. مواظب خودتون باشید دوستهای خوبم.


پ.ن. برای اون دوستی که اسمم رو سوال کرده بود : اسم من گلی نیست گلی اسمیه که آقای همسر من و باهاش صدا می کنه
+ تاريخ یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 0:54 قبل از ظهر نويسنده گلی خانوم |

 

بابا دوست جونها یه مدت می خوام به درس و زندگیم برسم خیلی عقب افتادم زوده زود میام یواشکی هم به همتون سر می زنم .

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 2:32 بعد از ظهر نويسنده گلی خانوم |

 

این  عکس ها جامونده بود مربوطه به جمعه پیش تو حیاط  اون آقاهه که سمت راست آقای گلی جونه اونی هم که حمله کرده به ته دیگها همسایه مونه 


پ.ن. راجع به سوالتون، نبودنم علت خاصی نداره همین طوریهبه جون گربه همسایه بغلی

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 3:31 بعد از ظهر نويسنده گلی خانوم |

 

دوستهای خوبم ممکنه۱۹-۲۰ روزی نباشم خیلی کار دارم زود زود میام می نویسم مواظب خودتون باشید دوست جونها بهتون سر می زنم اما یه ذره دیرتردوستتون دارم  باییییییییییییییییییی.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 2:32 قبل از ظهر نويسنده گلی خانوم |

 

می تونم بگم خیلی وحشتناک بود خیلی انقدر جیغ و داد کردم که آقای گلی هم اومد تو اتاق به هیچکس پیشنهاد نمی کنم هر گززززززززززززززززززز...

 حذف شد.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 2:5 قبل از ظهر نويسنده گلی خانوم |

 

سلام دوست جونام ببخشید یه ذره دیر آپ کردم الان هم فقط وقت می کنم چند سطر بنویسم یه ذره سرم شلوغه و یه ذره ناراحتم بابابزرگم بیمارستانه قلب بستریه دعا کنید براش نارسایی قلبی پیدا کرده. حوصله نوشتن ندارم یه پست هم شنبه راجع به نمایشگاه کتاب نوشتم که مونده فقط یه ذره ادیتش کنم احتمالا شب می ذارمش.

حذف شد

+ تاريخ دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 6:33 بعد از ظهر نويسنده گلی خانوم |

   

دو شنبه قرار واکسن داشتیم که نشد یکی اینکه آقای گلی گیر داده بود که صبح ساعت 8 آماده شیم تا ما رو ببره و از اونجایی که با خواهری باز تا صبح هر و کر کردیم صبح که بیدار شدم کلی زبون ریختم تا شوشو بی خیال شه و 11 بیاد دنبالمون شوهری از ساعت 10 تا 1 تو جلسه بودند و اون درمانگاه مورد نظر هم ساعت 1 تعطیل می شد این شد که نیلو شب رفت و فرداش که سه شنبه می شد اومد به اتفاق مادری. خلاصه ساعت 8 با شوشو و نیلو رفتیم اولش رفتیم دفتر دستک شوهری کلی حال کردم که چقدر قشنگ بود و تازه فهمیدم چرا چشم همه همکاراش در میومد که پستش عوض شده بعد از نیم ساعت با نیلو و یه خانومه که از پرسنل شوهری بود رفتیم همون درمانگاه مربوطه(این خانومه پارتی بازی کرده بود برامون که این واکسن رو بزنند)  و نیلو کلی می ترسید و دستاش یخ یخ شده بود هر چی گفتم اول تو برو اگه من بزنم دردم بیاد بگم آخ تو دیگه نمی زنیا قبول نکرد  من هم نفس نکشیدم با اینکه دردم اومدبه خاطر نیلو هی می گفتم درد نداره خیلی خوبه . حدود 9:30 هم اومدیم خونه مامانم خونه ما موند تا ما بریم و بیایم واسه خودش گرفته بود خوابیده بود یه ذره حال من و نیلو بد بود یه ذره درد و بی حالی  و تب داشتیم که تا بعدالظهر خوب شد خدا رو شکر. ساعت 11 هم رفتیم با خواهر مادر گرامی پاساژ دم خونه مون یه ذره مامانم خرید کرد و یه چیزی هم مامنم و نیلو برام گرفتند که پایین عکسش رو می ذارم. می خواستم ناهار زرشک پلو بزارم که این 2 تا مهمون نذاشتند در آخر به اصرارشون استانبولی درست کردم (خواهر ی گفت رب نریز فقط آب گوجه بریز مان هم قبول کردم) که از شانسم نمی دونم چرا انقدر بی مزه و سفید شده بود آبروم رفت پیش خواهر و مادرم.از دست نیلو هم یه ذره ناراحت بودم چون اگه می گفت که مامان هم میاد می رفتم یه ذره خرید می کردم مامان بی چاره ام خیلی دیر به دیر میاد وقتی هم میاد دلم می خواد کلی ازش پذیرایی کنم. شب قبلش هم که اگه یادتون باشه نیلو اینجا بود و غروب که رفت ما هم سریع آماده شدیم رفتیم ختم اینجوری بود که نرسیده بودم خرید کنم و هیچی تو خونه پیدا نمی شد.شب گردو اومد و بعد شام رفتندو من رسما یه عدد گلی خسته بودم... بقیه اش رو تو ادامه مطلب بخونید.


پ.ن.

جایزه هام هم از طرف مامانم 20 تومن و از طرف مامانم و نیلو این بود(در واقع مامانم هر بار میاد یه چیزی برام می خره حالا ایندفعه شوخی می کردیم و می گفتیم بابت واکسنه) . شوشو هم یه پلی استشن۱ که کلی ذوق کردم. برای نیلو  و مامانم هم ماه دیگه یه چیزی میگیرم که جبران بشه این ماه وضع مضع مالی خراب خراببببببببببب.

 


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 8:28 بعد از ظهر نويسنده گلی خانوم |